|
پنج شنبه 26 فروردين 1395برچسب:, :: 13:16 :: نويسنده : ریحوووووون↖(^ω^)↗
میگم مامان اینجا دم عیده اونجا که عید نیست!میگه چه فرقی می کنه هرجاعیدباشه ادم نباید بمیره!گفتم اخه این چه حرفیه میزنی؟؟
برگشته به عمه توران میگه:
-توروخدا ببین توران خانوم!واسه60تومن رایانه باید این بچه رو با این آیکیوش تحل کنیم!
کانال رو عوض کردم شبکه سه داشت علائم اعتیادو میگفت مامانم هی زیرچشمی منو نگاه میکرد!حالا هی من خودمو میزنم به کوچه علی چپ مگه ول کن بود؟
اونقدر زیرچشمی نگام کرد که دست اخر گفتم:
-چیه مامان؟شکداری بگرد!
همینطور که ازجاش بلند میشد بره طرف آشپزخونه گفت:
خودتولوس نکن!میگن مبارک خوشگل بود آبله هم گرفت !همینو کم دارم تو با این قیافه بری معتادشی!همین راه بری بادماغت زمینو شخم میزنی!
صدای داد و فریاد بابام ازتوی حموم میومد مادرم پرید دم درو گفت:
-چیه منوچهر؟چی شده؟
-این چی بود زدم بسرم؟
-تو زدی به سرت از من می پرسی؟!
-کف نمی کنه بوش هم خیلی بده!مامان جیغ زد:وای خاک عالم نکنه کف شوروزدی به سرت؟صدای زار بابامو شنیدم که گفت:
فکرکردم شامپویه چمیدونستم...!
-چشم داشتی که روش نوشته کف شوی شوما!
-خوندم!نوشته بود برای سطوح صاف!منم کچلم دیگه!
پاک ابرومون پیش عمه اینا رفت باز شانس آورردیم اگه خاله کتایون یا نرگس بود دیگه رسما از باباطلاق میگرفت.
بالاخره بابدبختی ازهمسایمون شامپو قرض گرفتیم و بابارو نجات دادیم...کاش همسایه ما مثل همسایه ریحون اینا نازبود واای چه نفسی بود.اوففففففففف
ریحون خاک تو سر حسود میگه شرک!!این ماه منه همون لیاقت بهش بگن خرشرک!!
مادرم گفت:
_همین کاراروکردی که عاشقت شدم!یادته اولین بارکه همودیدیم ازمغازه بیرون اومدی دوتا تخم مرغ خریدی واسه این که روت نمی شد گذاشتی توجیبت شکست ازپاچه شلوارت ریخت بیرون؟
ایناروگفت و خندید و من داشتم فکر می کردم مامانم چه ملاک های فوق العاده ای داشته برای ازدواج با بابام!این مشوق هاوانگیزه هاش منوکشته!
غروب نازی دختر عموام از شیراز اومده بودند:
-رضا!میای باهم بریم ترمینال جنوب؟ میلاد داره میاد بریم استقبالش!
تازه نامزدکرده بود من هم همراهش راه افتادم و رفتیم ترمینال و منتظر نامزد سرکارعلیه...هر اتوبوسی میومد این مث فرفره میپرید جلوش!گفتم
:-نازی!اون بالاببین اسم شهر هارونوشته رو شیشه اتوبوس!اینی که دویدی جلوش ازخرم اباد اومده!
-عاشق نشدی بفمی چی میکشم!دلم براش یه ذره شده!اصن چشمم اونارونمیبینه رضا!
بعد یکساعتی از نحوه آشنایی و عاشقیشون برام گفت!دلم غنج میرفت اصلا دل تو دلم نبود ببینم این رامین کیه.تا اینکه اتوبوس شیراز اومد من هم باغروریک بچه دبیرستانی کنارنازی واستادم و سلام کردم.رامین یهوگفت:
-این کیه نازی باهات؟
نازی هم تیریپ غیرت برداشت:
-هرکی هست به توچه؟
تو یه آن جونم برات بگه اون عشق و عاشقی هپلی شد منم دیدم اوضاع خیته خدافظی کردم رفتم سمت خونه نزدیک بودم که مامان زنگ زد:
-کجایی رضا؟
-تو کوچه ام...
-ببین درسا دختر عمه نوشینت گوشی بی سیمه روزدا خراب کرده منم دارم ازخونه میام بیرون بیاباهم ببریمش تعمیراتی.بی تلفن که نمیشه هی زنگ میزنن برای تبریک سال نو.
باهم رفتیم مغزه تعمیرات.تعمیر کار که مرد مسنی بود تلفنو زد به پریز بعد باموبایلش زنگ زد ببینه اصلازنگ میخوره یانه.تلفن که زنگ خورد مامانم گفت:
-این آقاهه شماره ماروازکجاداشت؟
دلم میخواست آب شم برم توزمین!سوتی داد درحدبوندس لیگا!
-مامان اینجا خط مغازه خودشه!به اون زنگ زد.
-اگه زنگ زد چرا گوشی مازنگ خورد؟
بازشانس آوردیم یاروگوشاش سنگین بود نفهمید.
درست کردیمورفتیم خونه که یهو مامانم زدتوصورتش!
-چیشده مامان؟
نگاه کردم دیدم یکی مثل موش تمام شیرینی های تو دیس روگاز زده!بعد ازپرس و جو فهمیدیم کار درسا بوده!
وقتی مامان اومده بیرون گفته درسا اگه شیرینیارو بخوری کم بشه من میفهمم!بچه هم همه رو نصفه گاز زده که کم نشه!
موجود جالبی بود...
صبح که بیدارشدیم برای آقاسیروس تعریف کردیم و مامانم جوگیرشد درساروبغل کرد و گفت:
-ماشالاهزارماشالا چه بچه شیرینیه!اما تا گوساله گاو شود دل صاحبش آب شود!
بنده خدا اقاسیروس همین طور دهنش بازمونده بود مامانم فهمید سوتی داده بعد خواست جمعش کنه:
-منظورم شما نبودین!یعنی منظورم بود که شما...!درسا...!
ما که داشتیم سفره رو گاز می زدیم بابا هم مرد ازخجالت! خلاصه حسابی خوش گذشت!
×××××××××××××××××× نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |